خرید بک لینک

درباره سایت

استاد جان

آخرین مطالب

امکانات وب

نویسنده کتاب یهودیه بعد میان مثلا کتابو نقد میکنن میگن" سراسر این کتاب پر از نشانه های یهود و نماد های کفر امیز است و blah blah blah..."

یا یارو اصن خدا و پیغمبر سرش نمیشه میاد از مفهوم فیلمش ایراد میگیرن

اخه ابله توقع چی داری؟میخوای بیان برات از حق بودن اسلام بگن؟

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

اگه من مثل زینب بودم همون دفعه اول میرفتم جلو میگفتم عههه توام فلان و اینا و شروع میکردم به حرف زدن باهاش ولی من مثل زینب نیستم و مجبورم فقط از دور نگاش کنم :( +این زینب ادم فوق العاده ایه. خیلی شلوغه و یه جا اروم نمیشینه .با همه ارتباط برقرار میکنه

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

هر کاری میکنم نمی تونم من او رو بخونم

بیشتر از یه ساله خریدمش

نثرشو دوست ندارم . خیلی باهاش غریبم . اون فضا ها و دیالوگا ... همشون...

ولی بخوام برم سراغ یه کتاب دیگه همش این میاد جلو چشام -_-

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

چند وقته دارم به طور جدی به تغییر فکر میکنم

یه جورایی خسته شدم

راکد شدم . همه چی راکد شده . هیچی اینجوری به درد نمیخوره

دیگه نمیخوام کسی باشم که دنبال بقیه راه بیفته

من شخصیت خودمو دارم برای چی زندانیش کنم؟ چرا نزارم بقیه بفهمن دقیقا چی تو سرمه؟

و یا چرا باید بشینم یه گوشه و حرص بخورم در صورتی که میتونم خیلی خیلی بهتر از اونا باشم؟

من یه تغییر میخوام

من یه پرتقال جدید میخوام...

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

خب امروز تونستم یخورده از اون نقشه ی تغییر کردن رو اجرا کنم

رفتم فروشگاه چیز میز خریدم و اومدم شام درست کردم

بد نشد . به عنوان اولین تلاش جدی من برای اشپزی خوب بود

حس خوبی داشتم از اینکه تونستم یه تکون کوچولویی به خودم برم

فقط امیدوارم وسط راه جا نزنم ...

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

مامان داره میره کربلا و خب البته با بابا و مشکات

تا امشب مشکلی نبود ولی وقتی خداحافظی کردیم دیگه دوست نداشتم برن...


برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

من انقدر دلم به حال خاله هام میسوزه که حد نداره

واقعا واقعا براشون ناراحتم مخصوصا دومی . پره از امید و ارزو ولی کسی نمیبینتش..

برای این کشور لعنتی زیادی خوب و ساده است...

و بدبختی اینه که نمیتونم هیچ کاری براشون بکنم و میترسم وقتی به جایی رسیدم که بتونم کمکشون کنم خیلی دیر شده باشه...

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

دیروز بطری اب دستم بعد یهو همکلاسیمو دیرم رفتم بش سلام کنم

این دستشو دراز کرد ( دست چپش بود چون دست راستشو زده ناکار کرده ) که دست بده بعد من یه لحظه مخم قاط زد فکر کردم اب میخواد بطریو دادم دستش :|

بیچاره هنگ کرده بود :|

به رومم نیوردم که اشتباه کردم و شوخی نبوده :|

عاه چقدر شرم اور خدا :((

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

حدس بزنید چی شد

پروازشون کنسل شد =))))

برچسب: نویسنده: مریم صمیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 19:45

صفحه بندی